می توانستی قشنگ باشی، قشنگ تر از کبوترانی که در رویاهای من بال می زنند . می توانستی کنار ستاره ها بایستی و از آن بالا،درختان زمین را بشماری و دست شعر هایم را بگیری.

می توانستی معصوم باشی،معصوم تر از لحن پیامبرانی که در جاده های روشن وحی ، آواز می خواندند. می توانستی صبح زود با دو فرشته ی زیبا پشت یک میز بنشینی و چای بنوشی.

می توانستی قد بکشی و بلند قامت تر از کاج پیری بشوی که هر روز در گوشه ی حیاط همسایه انجیل می خواند.

می توانستی آسمان را از وسط دو نیم کنی و از آن بگذری و آنقدر بالا بروی که بتوانی خدا را در اولین قطرات باران ببینی.

پرده های اتاقت را کنار بزن و شکفتن دنیا را تماشا کن! همیشه مسافر باش! تو می توانی همه ی حصار ها را از پیش رو برداری و بی هیچ تشویشی دره ها را پشت سر بگذاری. می توانی از تپش های قلبت به هنگام دیدار دوست، یک موسیقی جاودانه بسازی.

می توانی دوباره به دنیا بیایی و در نخستین لحظه حیات به جای گریه، شعر بخوانی و قدر گیسوان مادرت را بدانی. می توانی بی کرانه باشی و پر از نیستان و ترانه. می توانی دوباره قشنگ بشوی؛ چندان که قلب سوزان همه ی عاشقان ، میهن تو باشد.

 

نام کتاب:تو را دوست دارم

نویسنده:محمد رضا مهدیزاده

 

 +عکس دوست داشتنی و بی ربط شاید :)