مرگ همه جا را فراگرفته بود. قدم از قدم که بر می داشتی، تاریکی تو را می بلعید و در نا امیدی غرق می شدی . همه جا را بوی نفرت و ترس فرا گرفته بود. آدم را یاد عاشورا و سر بریده حسین (ع) می انداخت و چه مرگی والا تر از مرگ او. و چه زندگی ای نفرت انگیز تر از آنهایی که این مرگ دلنشین را به نفس درونشان فروخته بودند.

زندگی باید بوی امید بدهد.زندگی را در لحظه لحظه نفس کشیدن ها نمی توان یافت؛ زندگی فقط آن نفس هایی است که بوی محبت و سر زندگی و دوستی و سرسبزی می دهد.

عمر گل روزی به پایان می رسد و مرگش نزدیک خواهد شد اما  گل با تمام توانش رشد می کند و زیبایی اش را تمام و کمال به تاراج می گذارد. رایحه دلنشینش فضا را در بر می گیردبرای آنکه شاید لبخندی بر لب بیاید. گل اینگونه آموخته است.

و ما چه کم از گل داریم؟ هیچ!

اما گاهی چه راحت زندگی مان را تباه می کنیم،گاهی از سر ترس و گاهی برای نیستی . و مرگ که فرا می رسد، چه راحت حسرت به دل می مانیم برای لحظه های نابی که می توانستیم داشته باشیم ولی راحت از کنارشان گذشتیم.

کاش زندگی را زندگی کنیم....تا مرگ برایمان دلنشین شود.

وچه زیبا سهراب میگوید: تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

 

+و برای اولین بار...متن با صدای من:)